تبليغاتX
پسری با روحی دخترانه
روحی دخترانه محبوس در بدنی پسرانه
دوستت دارم .بیشتر از دیروز ، کمتر از فردا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:19  توسط محبوس  | 

از خدا خواستم دشمنانم رو ازم دور نگه داره،همه دوستامو از دست دادم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:26  توسط محبوس  | 

خیلی چیزا عوض شده!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 17:8  توسط محبوس  | 

همه چی کم رنگ شده!
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 9:44  توسط محبوس  | 

باز فصل امتحانات. باز شب امتحان و کلی درس خونده نشده.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:20  توسط محبوس  | 

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:38  توسط محبوس  | 

هر کسی یادم کند یادش بخیر

هرکسی یادم نکرد یادش بخیر

هرکسی یادش رود یادم کند یادش بخیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:7  توسط محبوس  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:51  توسط محبوس  | 

سلام. مدتی بود فقط ماهی یکبار آپ میکردم. الان سعی دارم هر روز وبلاگ رو آپ کنم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:43  توسط محبوس  | 

برای رهائی از گذشته با خود بخوان :
من بازتابی از خاطراتم هستم. من جهانٍ در حالٍ گذار هستم.من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است! من میخواهم که دویاره متولد شوم .. اینبار جوری دیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:54  توسط محبوس  |